در روزهای آفتابی، هر گام از
اندیشه لحظه ها را می پوشاند،
و در حرکت کند زمان محو می شود،
و من دلم هوای مصاحبت انسانها را می کند.
در نخستین نفس زمستانی
غازها دریاچه را رها می کنند،
برف بیدها را خم می کند،
زندگی در خاک به خواب می رود.
تو بهتر از من می دانی
نامها همچون سنگریزه هایند،
بیرون ریخته از هسته حیات،
روی پوسته ی مرده ی زمین.
روح جهان آرمیده است،
در بستر زمان
در انتظار شنیده شدن
برای آنان که گوش فرا می دهند.
یاریم کنید دوستان من، تا بفهم
آرامش جنگل را،
آنچه بین انسانها می گذرد،
سکوت بین واژهها را.
جیسون براون (1996)
عصبشناس معاصر و طرفدار نظریه تکوینی زبان و مغز
حهزرهتی یار بفهرموو له كهنارێ بكهوم
یا دهنا مهردی خودا بهو مهكه كارێ بكهوم
رۆژی مهستیمه دهكهم مهستییهكی وا به سهرت
بهر لهوهی بێمهوه ژوورێ له حهسارێ بكهوم
شهرته حهیرانی كهسێ بم له قهتاری یاران
ئهو له حهیرانێ بروا و من له قهتارێ بكهوم
خان و خانزادی ئهوین رهعیهتی مڵكی نهزهرن
نهزهرم وایه له بهر دهركی نیگارێ بكهوم
جارێ چاوی له ههموو شاره بكا یارێ پهسهند
با له سهد جاری وهبهر چاوی به جارێ بكهوم
نازهنین لهززهتی تێزاوه له دهم زهرده دهمت
زاروزهردم كه له دهم لهززهتی زارێ بكهوم
ئهشكم و شك نییه ههر كهوتنه ئهنجامی كار
رهش نهبی بهختێ! له چاوی رهشی یارێ بكهوم
دامهنم گرتی كه من خاكی دهری حهزرهتی تۆم
مهیتهكێنه له پهنا بهردێ له دارێ بكهوم
بده ئیزنم ئهوه هاتم له پهنا دهرگهكهتم
بارهكهم «گیانه» دهفهرمووی له چ بارێ بكهوم
ئهسهری خهم به سهری خهم دڵی خامۆشی منه
له زهرب ناكهوێ وهك چهنگێ له دارێ بكهوم
ههموو كۆڵانی دڵانم به گهزی حهز پێوا
لێوی یارێ بگهزم بێژی به شارێ بكهوم
ههر كتوپڕ مهكه راوم كه شهوارهم به نیگات
بتههوێ شهرته دهگهڵ مهیلی شكارێ بكهوم
بێقهرارم لهوهتا قهولی شهوێی داوه به من
زۆر دهترسم كه نهگا وهختی قهرارێ بكهوم
عهبدوڵڵا گولابی(هونهر)
هفت سالگی
صداهای محجوب- نگاههای حرام
تازه می فهمیدم چیزهای معمولی
در بلوغی که کاش قبولمان داشتی!
پلاس شب را ازین هوای آلوده برچیده ام
پروانه ای معصوم بر شقیقه هایم می رویید
فرضهای محال – فرداهای پوشالی
تجربه های مرطوب مرا به ملاقات خواب هایم می برد.
گلیم های قانع را در حوالی همین سکوتهای خاص پهن می کنم.
و تو نمی دانستی که قدمهای هفت سالگی ام را کنج آن کوچه های ساده جا گذاشتم
- در بلوغی که کاش قبولمان داشتی –
از همان فعل های نگفته و آرزوهای بی سایه،
توهم بوودنی روشن جبهه گرفته بود
قدم های هفت سالگی ام جهنمی لغزید ...
هوای شعریم مسموم است و راهی نیست
دریغا ...
جایی برای من در شامگاه این جمعه ی تلخ و روزهای به ظاهر روشن نخواهد بود
انتظاری لیمویی پشت این هوس های برهنه بیدار میشد،
برف های سرگردان، مرده های متحرک را لرزان لرزان می تراشید
هوای فرویدی ام روی دفترچه ی یادداشتم
بین اضطراب و ترس های تشنه خیس می لغزید
و انتقام شکست خلوتهای آن شب برفی زمستانی
در همان مشق های ننوشته ی هفت سالگی ام هویدا بود ...
زیبایی کلام و غالب شدن تخیل شاعرانه در میان نوشته ی خانم لیمو آوری نمایان است. تصویرهای هفت سالگی به همراه زبان شاعرانه ذوق شعری خانم آوری را نشان می دهد. تصویر هایی مانند: پلاس شب را برچیدن / پروانه ای معصوم بر شقیقه ها روییدن / آرزوهای بی سایه / تجربه های مرطوب و... حس آمیزی های جالبی هستند. اما زبان در بلوغی که کاش باورمان داشتی ، نامفهوم است و مشخص نیست که اشاره به ضمیر توست یا استمرار داشتن ؟ در کل می توان گفت با وجود این که در این شعر تصویر های شاعرانه و زیبایی حضور دارند اما برخورد حرفه ای بین شاعر و شعر وجود ندارد و خصوصیات هارمونی شعر رعایت نشده است . در جایی که شاعر گفته است: آن شب برفی زمستانی/ نیازی به حشو نیست و شب برفی یا شب زمستانی ادای مطلب می کند و یا هوای فرویدی پایان مناسبی برای شعر نیست. شعر قوی و موفق کمتر حدیث نفس و بیشتر جهانشمول است. هر چند این شعر بیشتر حدیث نفس است، اما شاعر با توجه به تخیلات شاعرانه و بیان زیبایش اگر کمتر به این سمت برود و از واگویه نویسی فاصله بگیرد، شعرهای موفق تری را می سراید. درحقیقت هفت سالگی را بیشتر می توان یک اثر هنری (واگویه) دانست. هر اثر هنری طرحی است که از مجموع فکر و تخیل و چگونگی بیان و ترکیب و ادغام آن ها در هم افکنده می شود. شعر طرحی از کلمات است که چون افکنده شود، شعریست همچون بنایی متشکل. هر شعر موفق سازمانی متشکل از واژه هاست. شعر واقعی معماری کلام است که در هیئت متصور و متجسم خود فضایی ساختمند دارد. هر چند آشنا زدایی، دشوار کردن قالب ها و افزایش مدت زمان ادراک حسی یک نوع تکنیک هنری محسوب می شود، اما بدون حضور جوهر شعری نمی توان آن را شعر به حساب آورد. شعر حاصل خلاقیتی لحظه به لحظه توأم با وهمی لذت بخش است که فارغ از پیام و ارجاعات برون متنی باشد. این خلاقیت لحظه به لحظه که در زبان و بیان خانم آوری وجود دارد، می تواند سرآغازی برای شعرهای قوی تر باشد.
آمدی آنگه که گل سر در گریبان برده بود
بادِ یغما آبروی عندلیبان برده بود
در مقام صبر یاران روی در هم داشتند
روی زیبایی توان ناشکیبان برده بود
دستِ گنجی دسترنجِ دوستان بر باد داد
شهسواری گوی یاری از حبیبان برده بود
خانه ای در آتش و آتشگهی در خانه دید
آنکه نام عشق پیش بی نصیبان برده بود
داشتم آرام جانی از سرِ جان بیشتر
بر سر جانم ولی شرط رقیبان برده بود
خواستم تا در عبارت، علّت درد آورند
اعتبار عشق، تشخیص از طبیبان برده بود
چشم دارم بر طریق اشتیاق آن آشنا
دل برد با خود به نحوی کز غریبان برده بود
حضرت غم در خراب آباد ما بر صدر شد
چون «هُنر» را نقشِ چشمِ دلفریبان برده بود
..............................................................................................................................................................................
شروع غزلی از (عبدالله گلابی-هنر)با مصوت بلند در واژه «آمدی» و اشتراک صامت ها و مصوت ها در نظام آرایش واج ها و احساس وجدی که از شنیدن کلمه ی آمدی حس می شود، به عنوان آغازی زیبا و آن گاه وارستگی کلمات در دنیای هم نشینی های رندانه به این غزل شخصیتی بی نظیر بخشیده است. واژه های گل، باد یغما و عندلیب در بیت آغازین قصه پرداز بیت های پسین هستند. در تمام بیت ها قافیه با اطمینان نشسته اند و مأنوس بودن کلمات و تأویل هایی که ذهن را سرشار از لذّت می کند، زیبایی را به اوج می رسانند. دستِ گنج- دسترنج / شهسوار و گوی یاری رقص حروف و چفت شدن کلمات در کنار هم و خلق مجموعه تقابل های صوری تأثیرگذاری را به نهایت رسانده است: عبادت و علت/ اعتبار و عشق/ تشخیص و طبیب/ علت و درد/ آشنا و غریب/ چشم و اشتیاق/ دل و دل بردن/ صبر و ناشکیبا و .... همنشینی کلمات هم از نظر کیفیت و هم از نظر کمیت مایه ی پیوند نهانی اجزا در یک کل هنری است که این رابطه ی اجزا با یکدیگر عامل انسجام ساخت درونی شعر و نمایشگر اوج کمال هنری شاعر است. به گونه ای است که جدا از این را نمی توان تصور کرد و این همان قدرت ذهن شاعریِ هنرمند است که غزلی زیبا را خلق کرده است.
این غزل به سبک عراقی و در وزن جویباری و ملایم سروده شده است قوافی با قدرت در کنار ردیف آمده اند و ردیف که ویژگی غزل فارسی است به علت حضورش سبب نوعی حرکت در فضای شعر می شود که این تکرار مرئی قافیه و ردیف موسیقی نابی را شکل داده است.
نظام آرایش واج ها در این غزل و قانون اصالت موسیقی حاکم بر واژه ها، بی گمان به غریزه و نبوغ هنری شاعر بر می گردد که وقوفی بر اسرار حروف به لحاظ موسیقایی را نشان می دهد.